از یاد رفته

وای مرا ساده سپردی به باد........حیف که نشناخته بردی زیاد

 
اگر غمی هست بگذار باران باشد
و این باران را
بگذار تا غم تلخی باشد از سر غمخواری...
و این جنگل های سر سبز
در این جای
در ارزوی آن باشند
که مگر من ناگزیر به برخواستن شوم
تا در درون من بیدار شوند.

من اما جاودانه بخواهم خفت
زیرا اکنون که من این چنین
در تپه های کبودی که بر فراز سرم خفته اند
بسان درختی
ریشه ها باز گسترده ام ،
دیگر مرگ
در کجاست؟
اگر چه من از دیر باز مرده ام
این زمینی که چنین تنگ در آغوشم میفشرد
صدای دم زدنم را
همچنان بخواهد شنید....
تقدیم به بانوی مهربان خدیجه ابن علی.روحش شاد
 
اگر غمی هست بگذار باران باشد
و این باران را
بگذار تا غم تلخی باشد از سر غمخواری...
و این جنگل های سر سبز
در این جای...

در ارزوی آن باشند
که مگر من ناگزیر به برخواستن شوم
تا در درون من بیدار شوند.

من اما جاودانه بخواهم خفت
زیرا اکنون که من این چنین
در تپه های کبودی که بر فراز سرم خفته اند
بسان درختی
ریشه ها باز گسترده ام ،
دیگر مرگ
در کجاست؟
اگر چه من از دیر باز مرده ام
این زمینی که چنین تنگ در آغوشم میفشرد
صدای دم زدنم را
همچنان بخواهد شنید....
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 21:52 توسط کامران| |

تو چشمای پر از اشکم به دنبال چی میگردی؟
منو بازیچه ی دست هوسهای خودت کردی
میگفتی مال هم میشیم یه روزی تاابد باهم

اما تو از اینجا داری میری بدون من خودت تنها
همش تقصیر قلبم بود که از دنیا تورو میخواست
داری میری برای من همین جا اخر دنیاست
همش تقصیر قلبم بود که از دنیا تورو میخواست
داری میری برای من همین جا اخر دنیاست

تموم آرزو های منو کشتی با بی رحمی
تو از عاشق شدن حتی یه خط شعرم نمیفهمی
خیانت کردی بی احساس یکی رو تو دلت داشتی
که عمری عشقمو پای یه حس ساده میزاشتی
همش تقصیر قلبم بود که از دنیا تورو میخواست
داری میری برای من همین جا اخر دنیاست
همش تقصیر قلبم بود که از دنیا تورو میخواست
داری میری برای من همین جا اخر دنیاست

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت 1:32 توسط کامران| |

بيا ، مرو ز کنارم ، بيا که مي ميرم
نکن مرا به غريبي رها که مي ميرم

توان کشمکشم نيست بي تو با ايام
برونم آور از اين ماجرا که مي ميرم

نه قول هم سفري تا هميشه ام دادي ؟
قرار خويش منه زير پا که مي ميرم

به خاک پاي تو سر مي نهم ، دريغ مکن
زچشم هاي من اين توتيا که مي ميرم

مگر نه جفت توام قوي من ؟ مکن بي من
به سوي برکه آخر شنا ، که مي ميرم

اگر هنوز من آواز آخرين توام
بخوان مرا و مخوان جز مرا که مي ميرم

براي من که چنينم تو جان متصلي
مرا ز خود مکن اي جان جدا ، که مي ميرم

ز چشم هايت اگر ناگزير دل بکنم
به مهرباني آن چشم ها که مي ميرم

                                                               حسين منزوي

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 15:44 توسط کامران| |

سخت بود
فراموش کردن کسي
که با او
همه چيز و همه کس را
فراموش مي‌کردم

                                             
ايلهان برک

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 15:41 توسط کامران| |

بر من گذشتی سر بر نکردی
از عشق گفتم باور نکردی

دل را فکندم آسان بــه پایت
سودای مهـرش در سر نکردی

گفتم گلم را می بویی از لطف
حتی به قهرش پرپر نکردی

دیدی ســبویی پر نوش دارم
باتشنگـی ها لب تـر نکردی

یادت به هر شعر منظور من بود
زین باغ پرگل منظر نکردی

هنگام مـستی شور آفــــرین بود
لطفی که با ما دیگر نکردی

آتش گرفتم چون شاخ نارنج

گفتم نظر کن سر برنکردی

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 16:57 توسط کامران| |

گفته بودند که از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست که از ديده ي من رفتي ليک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خيالم اما
همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عيان مي بينند
زير خاکستر جسمم باقيست
آتشي سرکش و سوزنده هنوز

حميد مصدق

نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1392ساعت 20:40 توسط کامران| |

مي‌خواستم دنيا را عوض كنم
دنيا عوض شد
اما كار من نبود
 
مي‌خواستم انسان را دگرگون كنم
انسان‌ها دگرگون شدند
نه آن‌گونه كه من مي‌خواستم

حالا ديگر
فقط مي خواهم
تو را نگه دارم
همان گونه كه بودي
بي هيچ تغييري
پيچيده در روياهاي كاغذي‌ام
 
و تو
مي دانم
عوض نخواهي شد
همان گونه كه بودي گريزپا
پر طغيان و تغير
ويران گر
رودخانه‌ي آتش

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 17:48 توسط کامران| |

ادمین:خاطره

به پايان رسيديم
اما
نکرديم آغاز
فرو ريخت پرها
نکرديم پرواز
ببخشاي اي روشن عشق بر ما
ببخشاي

ببخشاي اگر صبح را
به مهماني کوچه دعوت نکرديم
ببخشاي اگر روي پيراهن ما نشان عبور سحر نيست
ببخشاي ما را اگر از حضور فلق روي صنوبر خبر نيست

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 17:42 توسط کامران| |

یک نفر همره باد

آن یکی همسفر شعر و شمیم

یک نفر خسته از این دغدغه ها

آن یکی منتظر بوی نسیم

همه هستیم در این شهر شلوغ

این کفایت که همه یاد همیم

عیدنوروز بر همه دوستان و آشنایان جدیدو قدیم مبارک

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 21:40 توسط کامران| |

دریا شده‌ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

می‌خواهم اعتراف کنم هر غزل که ما
با هم سروده‌ایم جهان کرده از برش

خواهر زمان، زمان برادرکشی‌ست باز‌
شاید به گوشها نرسد بیت آخرش‌

با خود ببر مرا که نپوسد در این سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف می‌زنم
حس می‌کنم که راه نبردم به باورش

دریا منم! هم او که به تعداد موجهات
با هر غروب خورده بر این صخره‌ها سرش

هم او که دل زده‌ست به اعماق و کوسه‌ها
خون می‌خورند از رگ در خون شناورش

دریا سکوت کرده و من بغض کرده‌ام
بغض برادرانه‌ای از قهر خواهرش

                        محمدعلی بهمنی

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 18:54 توسط کامران| |

Design By : Mihantheme